السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

610

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

ابو عمير روايت نموده است كه امام صادق عليه السّلام فرموده‌اند : خداوند تنها از عذاب قوم يونس درگذشت . هنگامىكه يونس ديد قومش بر كفر پافشارى مىكنند تصميم گرفت آنان را نفرين كند . در آن قوم عابدى به نام « تنوخا » و دانشمندى به نام « روبيل » زندگى مىكرد . عابد همواره يونس را به اين كار فرا مىخواند ولى دانشمند يونس را از نفرين قومش باز مىداشت و مىگفت : هرگز خداوند هلاكت مردم را نمىپسندد . سرانجام يونس پيشنهاد عابد را پذيرفت و قومش را نفرين كرد و همراه آن عابد از شهر خارج شد . ولى آن دانشمند قوم را ترك نكرد و مردم را ارشاد كرد و گفت : به بيابان‌ها پناه بريد و زنان از كودكان جدا شوند . او حتى دستور داد كه حيوانات نيز از يكديگر جدا شوند . آنگاه مردم به تضرع در درگاه خداوند پرداختند و خداوند نيز از عذاب آنان درگذشت . پس از چندى يونس به شهر بازگشت تا هلاكت و عذاب قومش را ببيند ولى با شگفتى ديد كه كشاورزان در مزرعه‌ها كار مىكنند و همه‌جا حالت عادى دارد . شخصى از آن قوم كه يونس را نمىشناخت نزدش آمد و گفت : عذابى كه قرار بود بر ما فرود آيد بر كوهى آنسوتر فرود آمد و ما در پى يونس هستيم تا به او ايمان آوريم . يونس با شنيدن اين سخن خشمگينانه به ساحل دريا بازگشت و سوار بر كشتى شد . در ميانهء دريا نهنگى به كنار كشتى آمد و مسافران گفتند : بىگمان گناهكارى در ميان ما هست . آنان قرعه زدند تا به قرعه نام هركه درآمد او را از كشتى بيرون افكنند . قرعه به نام يونس درآمد و او را در دريا افكندند و نهنگ ، يونس را بلعيد . شخصى يهودى از امير مؤمنان على عليه السّلام پرسيد : كدام زندان است كه همراه زندانىاش همهء دنيا را درنورديد ؟ امام عليه السّلام فرمودند : آن زندان ، نهنگى بود كه